به بهاران پر از گل در دشت ، به درختان سپیدار بلند
به همه جنگل وحشی ، گل سرخ یا شقایقها
به سلامی که سپیدار به گل بوته نمود ، یا به پیر خراب
که همه عمر به یاد دل دیوانه ،بهاران را به فراموشی مطلق می داد
به چه می خندی ؟
به رودی وحشی ، به کلامی ناجور
که تن خویش به هر صخره سر راه خودش می مالید
رود وحشی با تلاشی بی وفقه
سوی دریا تن خسته این خاک خیس ، می کشید می برد
به چه می خندی ؟
به همانانی که عمری خموشی کردند ، تا نگویند کلامی
تامبادا ترک بر دارد دل خاطره ایی ، یا بریزد بهم همه گلهای بهاران وصال
یا بخشکد قطره ها اشکی بر لب و گوشه چشمی جایی
یا برنجد دلی که بخود داده بود ، وعده رویایی شب های قشنگ بودن
در کنار هم ، لب پر چین باغ رویا ها
به چه می خندی ؟
به تن خسته این پیر خراب ، به امیدی که داده از دست
به سلامی که جوابی نگرفت ، از گل و لاله و برگان درخت شادی
یا همانی که همه عمر دل در پی دیدن رویش ، راه و بی راه برفت
به چه می خندی ؟
به من و حرف دلم از تنهایی ؛ به من وقصه من از خاطره ام
یا بر این دفتر صد حرف و کلام
به چه می خندی ؟
به من و این همه رسوایی دل ، این همه شور و شر و تنهایی
این همه قوق و قرار و ر فتن ، این همه همراهی و در آخر ، چشم بندی و زمن دوری شوی
به چه می خندی؟
بدرختی که به تن حس تبر ها دارد ، به زمینی که بی آب و علف وامانده
به قناتی که آبش ندارد ارزش ، به تنوری که ندارد آتش
یا به مردی که ندارد توان رفتن ، تا به سر منزل یار
به چه می خندی ؟
به تن لرزانم که از دست زمان ، شده فرسوده و پیر ، به دوچشمم که ندارد سویی
تا که پیدا کند جاده خویش ، می خورد بر در و دیوار همی ، با تن خسته رساند خود را
به در خانه دوست ، آن زمانی که دگر دوست ، از آن جا رفته
به چه می خندی ؟
به عشقی که سر پیری ، دامن دل بگرفت ، و کشیدش هر سو
تا که رسوای همه عالم و آدم گردد ، ولی این بار بگویم با تو ، چه بخندی و یا گریه کنی
نکند هیچ تفاوت بر من ، شده ام عاشق و رسوای دیار مستان ، هر چه خواهی تو بخند
هر چه خواهد دل تنک بگو ، من خود آماده هر زخم زبانی هستم ، فاش هم می گویم
عشق من دریایی ، درد من تنهایی ، و دگر هیچ نخواهم گفتن
گله ایی هیچ نخواهم کردن
در بر هیچ کسی
مسجدسلیمان ۹/۱۱/۸۸ پورهاشمی
ز راه رفته به کوی تو بر نمی گردم
مرا به حال خودم کرده ایی رها جانا
بدان که بی تو ز کوی تو بر نمی گردم
هزار مرتبه گفتم دوباره می گویم
ز آستان وجود تو بر نمی گردم
به عشق روی تو رفتم ره نرفته دل
ز راه رفته به عشق تو بر نمی گردم
ز حوض کوثر و جام شراب دور شدم
ول ز درگه مست تو بر نمی گردم
به صد امید دلم را کشیده ام اینجا
بدون دیدن روی تو بر نمی گردم
مسجدسلیمان ۲/۸/۸۵ پورهاشمی
هرگز امید را بدر مزرغه نبرد
با خوشه های گندم و گل های تازه اش ؛رقصی نکرد و کلامی سخن نگفت
از دشت ها گذشت و در پشت کوه ها ؛ یادی ز یادواره گل بوته ها نکرد
آهسته می دوید دنبال نقش ها
می گفت قصه مستان نیمه شب؛ دیوانه وار در پی پروانه ها دوید
شمعی نبود تا که روشن کند شب سیاه
در راه دوست آنی که گفته بود
این شعر ناتمام عمری فتاده بود
در جوی آب شهر هر سو می دوید
دستی میان آب نبود تا که برون آورد ز آب
و بخواند کمی از آن و بخندد به روزگار ؛ این روزگار پر ز هیاهوی نا تمام
وز گیجی این همه مضمون بی کلام هرگز شکایتی نکرد
این شعرناتمام نغز بلند شور باواژه ای ز خون
یا نقش یک پیام در سطر سطر این شعر نا تمام
تکرار خواندنش هر بار قصه ایی گوید ز دشت
دستی دوباره خواهد و نقشی به سان نور
از انتهای کوچه معشوق تا صبح التماس
دستی کشید ، با شاخه گلی، تقدیمی قشنگ ،رویای خواستن
انگار نقشی نداشت تصویر یک نگاه
یا جایی نبود در وقت انتظاز
عشقی رسید و خود را دو تکه کرد ،نیمی به شرق ،نیمی به غرب
در بعدی از مکان هرگز نگنجد این نگاه
وقتی که نیست افسانه ایی که یاد ز دیوانه ایی نکرد
این شعر ناتمام معنای دیگری دهد
باور کنم این شعر ناتمام
روزی به انتهای همان کوچه می رسد
جایی که بود در انتظار دوست
مسجدسلیمان ۱۷/۱۰/۸۸ پورهاشمی
اشکی که ریخت
چشمی که در انتظار بر درمانده است
هرگز نتوان از انتظار بیرونش برد
در سردی روح خسته مجنون ها
در خشکی دیده ی گریان ها
در موج شکسته بر ساحل رخ
هرگز نتوان سکوت را معنا کرد
یک حرف خودش به تنها حرف است
اما یک لحظه نگاه عالمی سخن ها دارد
گر درک کنیم نگاه منتظر بر در را
آنوقت توان سخن ز قلبی هم گفت
آرام بیا که دل خسته شده
از درد که با هیچ کسی نتوان گفت
مسجدسلیمان ۱۱/۱۰/۸۸ پورهاشمی
در نقش واژ ه های غلط
بعد از هزار سال وارونه کرده اند
گویا حماسه حسین یک انقلاب سرخ بود
این انقلاب سرخ را چگونه معنا نموده اند
تفسیر های پر غلط با واژه های پر غلط
باور نمی کنم این انقلاب سرخ
مظلوم بوده است
مظلوم بودن حسین یک واژه بوده است
اما دریغ و درد باور نمی کنم
فرزند فاطمه ، مرد خدا ودین
مظلوم بوده است
تاریخ را آنان نوشته اند که خود
با انقلاب سرخ بیگانه بوده اند
ورنه حسین پا را برون نهاد از خانه تا
ثابت کند حق است کار او
این حق را باید گرفت ورنه فساد
جاری شود در بحر و بر
این کاروان از مکه می رود تا دشت نینوا
جایی که انقلاب سرخ آغاز می شود
اینجا دگر دریای عشق هاست
اینجا زمین سخت با واژه های سخت
اینجا مکان ایمان راستین
اینجا قیام عشق ، دریای اعتقاد
اینجا هزار وعده خام است و نابکار
از ری گرفته تا شام تا حجاز
اما یکی ایستاده است استوار
با آیه های نغز بلند عشق
اینجا زمین و خاک هزاران هزارها
این دشت نینواست
یعنی خدای عشق اینجا نشسته ات
با واژه بزرگ شهادت در سخت ترین زمان
مسجدسلیمان ۶/۱۰/۸۸ پورهاشمی
در مانده از حریم عشق
ای عاشق خدا و حریم دوست
ای رهروان دشت جنون
ای راهیان کربلا
اینجا زمین عشق معیاد گاه خون
اینجا بیان حق ،تفسیر آیه ها
اینجا دو نقش، از یک کلام
این جا یک دین ،از دو جنس
یک حق و دیگری باطل بیان کند
اینجا نینواست
اینجا حسین ایستاده است، با سینه ایی پر از خروش
تفسیر میکند آیین جد خویش
تکرار می کند آیین مروه وصفا
این بار دشمنان دین داده اند و دنیا خریده اند
دین داده اند ،شمشیر به نا حق گرفته اند
تا که کشند فرزند بوتراب
این جا حکایتیست از دشت نینوا
از دشت پر ز خون ، از دشت پر ز داغ
از اوج دوستی تا ذلت زمان
فزرند فاطمه در این میان تنها نشسته است
در باور همه یک مجرم است بیرون ز دین
اما کسی نگفت قاضی کجاست ، تا حکم را صادر کند
تنها یزید این حکم را صادر نمود
نا پخته گان باور کنند
اما دریغ این ننگ را با خود کشند تا روز حشر
در کربلا حسین تنها برنده بود
با آن همه سپاه در جنگ بود
در کربلا تنها حسین سازنده بود
معنای عشق را ، معنای دوستی
در کربلا حسین معنا نمود آزادگی ، دین داشتن
تنها حسین در کربلا آزاده شد
زینب در این میان روای خوب بود
مضمون کربلا احیاء نمود
خون را بنای عشق در کربلا نهاد
زینب حسین را معنای عشق کرد
این است رسم دوستی با خدا
مسجد سلیمان ۳/۱۰/۸۸ پورهاشمی
این آخرین کلام نیست
احساس می کنم این بهترین کلام ها
این بهترین نگاه ها
در بودن است
در باغ لاله است با رود پر خروش
در دشت های پر ز شقایق نهفته است
این آخرین کلام
از بهترین سخن تا بدترین زمان
وقت طلوع عشق ؛ تفسیر آیه ها
زیبا ترین کلام معنای بودن است
نزدیک میشود ایام سوختن
ایام سوختن در ماتم و عزا
از راه می رسد باز این چه شورش است
زیبا ترین کلام در این زمان پیوستن است
بر خیل عاشقان
یا که سرودن است تک بیت های نغز
بینیاد عاشقی از نو ریختن
در این زمان هر دل برای خود یک نوحه خواندن است
یک نوحه ایی که بر دل عالم نشسته است
آزادگی
مسجدسلیمان ۲۵/۹/۸۸ پورهاشمی
از عصر ماد ها
تا عصر داد ها
تا روز گار سخت برادر کشی
دستان پر ز خون با سینه دریده
چشمان پر ز نفرت و آدم کشی
در دشت ظلمت و نیستی
این روزگار ما عهد پلشت هاست
این زندگی ما در بند برده هاست
یک جا پر است از نور عشق
یک جا همه در بغض و کینه اند
یک جا همه آماده دریدن تن مادران خویش
گویی کسی نیست که فریادها کشد
باور کنیم این زندگی از عهد مادهاست
یا که دوباره از نو شروع شده
این یادواره ها
کوتاه و مختصر
این زندگی پر است از درد بی دعوا
از درد آنکه سینه ما را دریده اند
با رسم دوستی
مسجدسلیمان ۲۱/۹/۸۸ پورهاشمی
فتاده روی زمینم مرا ز خانه مرا ن
تمام جسم و تنم را گناه آلوده است
گناه کار زمانم مرا ز خانه مران
اگر توام برانی مرا کجا روم ای دوست
چو رانده از دو جهانم مرا ز خانه مران
تو دانی و من این دل که مست روی تو شد
خمار مست خمارم مرا ز خانه مران
غدیر آمد و من مانده ام هنوز در عرفات
طواف حج نا تمامم مرا ز خانه مران
گرفته را گلویم که ناله ساز کنم
به ناله های شبانگاهیم مرا ز خانه مران
اگر تو بخشی ومن هم به گرد خانه شوم
قبول حج جوابم مرا ز خانه مران
به انتظار تو شب تا سحر نخوابیدم
چو عاشق رخ مست توام مرا ز خانه مران
تمام شد همه ایام با تو بودن ها
چو دور گشته ز کوی توام مرا ز خانه مران
مسجدسلیمان ۱۴/۹/۸۸ پورهاشمی
روز رهایی ز درد بی دردی
عبور از همه فاصله ها
یکی شدن به عشق رهایی
رسیدن به قله خوبی
گذشتن از خود
رسیدن به مقصد غایی
و دیدن حقیقت
به خود بالیدن
بلند ترین واژه در تمام زمان (غدیر)
غدیر عشق محمد به نام علی
حلول ماه ولایت بدست ختم رسل
ویاد گار به جامانده در غدیر زمان
و یاد واره دوران آشنایی ها
و روز خوب ولایت
مسجدسلیمان پورهاشمی