حرفی نبود تا که بگویم از آن کمی
در باور خودم توهم بی جا نشسته بود
یا در نگاه خسته من جا گرفته بود
یا گوشه ایی ز چشم و ابرو اشارتی
یا نامه ایی نوشته داده حوالتی
خواستم که پرکشم از کوی و خانه اش
دستم گرفت و گفت نشینم به شانه اش
وقتی که دید خسته تر از خسته گشته ام
یک دم سکوت کرد به گفتا گذشته ام
حرف من و حدیث دلم چیز دیگریست
باور کنید خستگیم چیز دیگریست
از این همه ریا در عالم گسسته ام
ازا ین همه دغل ز عالم بریده ام
جیزی نبود تا بگویم به دوستان
آیند نظر دهند بر این باغ و بوستان
چیزی نبود غیر کلامی که رنگ داشت
رنگ ریا و خستگی و ننگ داشت
مسجدسلیمان پور هاشمی
از دلی که همه عمر محبت می کرد
از نبودن هیچ نگفت
هیچ وقت هیچ گله از زندگی خود نکرد
یا نخواست تا دل ما لانه دردی باشد
یا نگفت منتظرم تا که کسی آید گوید هستم
همه جا بود ولی سایه ایی تنها بود
کوهی بود که همه تکیه به آن می کردند
و تهی دست
سلامی داشت بر صبح که نپرس
چقدر زیبا بود
وقتی به نماز می ایستاد
و چقدر آرام وقتی که نگاهم می کرد
با همان حوصله خوبی خود می گفت
مهربان باشیم و صبور
یا به ما می آموخت محبت ها را
دستمان می گرفت با خود مبرد به درخانه معبود
به همان جا که خودش با چه عشقی نگاهش می کرد
می شد فهمید که خدا را دیده
کین چنین محو تماشا گشته
با بسم الله پا را به در خانه معبود می گذاشت
ومرتب می خواند سوره انزلنا
به ما هم می گفت که خدا را دیدید
عاقبت رفت دلم تنها شد
خسته از این همه سختی
این همه درد که در هجر وفراغش خوردم
همه وقت یادش در دلم جا کرده
نرود هیچ ز یادم صورت زیبایش
دوش آمد و مرا با خود برد
و نشانم داد خانه خالی ما را به من
گفت این خانه خالی طلب لطف و محبت دارد
باید این خانه پر از شور و محبت گردد
هیچ دیگر نگفت و آهسته رفت
به همان جا که همیشه من و او میرفتیم
دست برد و کمی آب برداشت
و نگاهی انداخت
از نوع زیر لب زمزمه کرد سوره انزلنا
و به من گفت بخوانم با او
سوره انزلنا
و منم خواندم سوره دل خواهش
اما
حیف شد خانه ما خالی شد
از وجودی که سراپا محبت بود و دعا
مسجدسلیمان ۲۵/۷/۸۸ پورهاشمی
دستان خود گشود
بانگ اذان بگوش
دستی بر آب
سجاده ایی پر از غنچه های یاس
بر سجده ایی بلند
آهنگ عشق بازی خود
از نو نواخت
مسجدسلیمان ۱۳/۷/۸۸ پورهاشمی
اما به رغم سادگیش موج درد شد
پیچید همچو باد به گوش زمانه ها
شد ماندگار در دل تاریخ و رویداد
هر کس به گونه ایی به تصویر می کشید
افسانه ایی که ساده ترین رنگ ساده بود
کم کم گذشت زمرز فسانه ها
رفت و رسید تا به سر قله نفاق
وقتی که روی نمود، همه جا پر نفاق دید
تازه خبر رسید که این ساده ،ساده هم نبود
در پشت سادگی همه رنگ وریا عیان
این بار گونه ایی دگر رفت به ذهنها
افسانه ایی دوباره ساخت از آن سادگی خبر
در انتها کسی نگفت که از سادگی گذشت
حرف بزرگ ساده دروغی بزرگ شد
تا مرز بی نهایت از آن سادگی گذشت
بر گشت ودید پشت سرش خرمنی ریا
افتاده روی واژه صدق و صفای شهر
رفت از میان دوباره همه مهربان شدن
آمد به جای مهر همه جا کینه و نفاق
باور نمی کنی خبری ساده این چنین
دنیایی از بلا و کینه و جور و جفا شود
اکنون تمام شهر شده کینه و ریا
جنگیست بین مردم واهرمن و خدا
با یک خبر به سادگی یک نگاه خوب
رفتیم تا که بشکند عهد و وفایمان
ای کاش می شدی که ز نو باورش کنیم
آن ساده تک خبر
چیزی نبود به غیر از دروغ محض
مسجدسلیمان ۱/۷/۸۸ پورهاشمی
در جا به جای دلم منتظر کنم
در گوشه های قلب شکسته مدام
آیینه حضور خدا را سپر کنم
آموخته ام که وقت مناجات با خدا
غیر از خودم تمام خلایق را دعا کنم
در لحظه لحظه های دعای شبانه ام
یک گوشه ایی نظر به صاحب دعا کنم
شاید که آید و بنهد نامه سفید
بر دست من که عمری به سر کنم
گر این چنین شود دل دیوانه مست وار
از راه پر خطر گذرد دیده تر کنم
آموخته ام دعا کنم سر هر سجده ایی
بر بندگان که راه خدا را نظر کنند
آنان که روز وشب همه در فکر چاره اند
تا ماندگان به راه را دور از خطر کنند
مسجد سلیمان ۲۹/۶/۸۸ پور هاشمی
به دشت پر ز گلوله های منفجر نشده
همان مکان که زمانی مکان روییدن بود
اگر دوباره بر گردیم
چقدر می توانیم همانند گذشته صمیمی باشیم
چقدر میشود فهمید که دوستی ها دوباره می رویند
بیاییم به باور خود به قبولانیم
گذشته بر نمی گردد اگر هزار مرتبه خود را بدار آویزیم
گذشته رفته هرگز نخواهد آمد باز
چرا که دیده حقیقت ز خانه هارفته
و شانه های سوخته از بی لباسی دریا
چه فایده دریا سکوت نمی کند با تمام امواجش
و یا چرا خروش خود را بدست باد سپرد
به زیر سایه احساس مردمی بودن
چقدر خوب میشد اگر دوباره بر گردیم
زمان باز گشت کجارویم ،چگونه عشق را بدشت ظهور بریم
حقیقت را دوباره جلای تازه دهیم
همان سان که در یک غروب تنهایی
به دوست وعده دیدار صبح را دادیم
اگر دوباره بر گردیم به وقت روییدن
زمین پر از لاله های سرخ شود
نگاه نافذ بیدارگان روز حساب
بدشت پر ز شقایق سلام دهند
و باز هم امید ها زنده شوند
اگر دوباره برگردیم به روزگار قدیم
مسجد سلیمان ۲۳/۶/۸۸ پورهاشمی
رهاکردم به امید این که تو برداری
باور کنم که هستی در کنار من
اما حدیث عشق نمی خوانی
گذشتیم از رودی خروشان به امید دیدن دریا
ولی دریایی نبود تنها سرابی بود
در دورترین نقطه زندگی
این رود جاری همانی بود که ما نمی دانستیم
گذشتن از آن یعنی باختن
ولی گذشتیم به خاطر دلمان
دل نداشت ارزش دویدن و نرسیدن
اما می بایست بروم و رفتیم تا جایی که می توانستیم
این شد که کوله بار خستیگی را وسط کوچه تنهایی رها کردیم
به امیدی که کسی آید و بردارد وبر دوش گیرد خستیگی ما را
آنانی که آمدند نبودند آنانی که می باید می آمدند
هر چه بود در انتهایی ترین نقطه بود
بدون این که بخواهد باشیم ، ولی بودیم
گذشتیم از خط سرخی که برایمان نوشته و یا کشیده بودند
گذشتن همان و رفتن همان
که هنوز هم در حال رفتن هستیم بدون این که خودمان بخواهیم
روزی می رسد که ما هم خودمان خواهیم شد
دور نیست آن روز
می رسد راه درست بودن ها
آن زمانی که کوله بار خستگی ما را دیگری بردارد
و سنگرمان خالی نماند
مسجدسلیمان ۲۱/۶/۸۸ پورهاشمی
بر روی صفحه بی خط و بی نشان
بر روی سنگ فرش خیابان منتظر
روی نگاه مانده خیره به پنجره
شاید دوباره آید خواند مرا به نام
باور نمی کنم او رفته است از روزگار من
از روزگار که پر از حیله و ریاست
اما او رفته است دیگر کسی صدایم نمی کند
در آخرین گوشه برفی زندگی
دیگر کسی نوشته هایم را نمی خرد
چون بی نام توست یا درد روزگار پر از کینه و ثواب
اما دل گویدم که نویسم به روی سنگ
یا بر کشم نقش خودم را به روی سنگ
یک یادواره ایی از درد روزگار
یا که به پا خیزم و گیرم قلم بدست
مردانه سر کشم فریاد بودنم
در ظلمت سیاه زمستان روزگار
شاید کسی بیاید و از نو شروع شود
آن روزگاران خوب و پر از نقش دوستی
گوییم به هم از خاطرات خود
از کوچه های خاکی و از شیر آب ها
باور کنم دوباره تو خواهی رسید ز راه
باور کنم که قلم را دهی سلام
باور کنم که زمین را دهی تو نقش
با چهره قلم با یاد دوست از درد روزگار
باور کنم که خدا راست بوده است
اما دلم حدیث دگر ساز می کند
یک قصه از زمان کودکی خود به روستا
بار دگر قلم بگیرم بدست خود
تا نقش خود کشم روی سنگ فرش
باور کنی تو بودنم. . . . . .. . . .
این شعر در سال ۱۳۵۱ سروده شده بود که اکنون با اندکی تغییر دوباره نوشتم باشد که قبول افتد
از کوچه تو
از خانه من
از راه که می برد مارا تا مقصد نهایی
از آن همه درد که می توان گفت ولی
کردیم سکوت دم بر نیاوردیم
این بار بیا که با هم برویم
از کوچه می پرستان گذریم
از خانه بی نوایان گذریم
با رهگذران سخن ها گوییم
از راندگان دشت دلی بدست آریم
شاید که خدا هم نظری کرد به ما
تا خانه خود بسازیم بدشت
جایی که پر از گل و ریاحین باشد
جایی که بوی پونه های وحشی آن غوغا کنند
وقتی که ساختیم خانه خود
از دوست ، دشمن ، بیگانه ، آشنا بخواهیم که همراه شوند
با لحظه شوق بودن ها در دشت نگاه
با ما بیایند به سر منزل عشق
آنجا که خدا همیشه پیداست
از حق بگویند و دمی هم به سکوت
ما را نگرند مارانگرند
چقدر ساده و خوب از جمله مردمان خواستیم که همراه شوند
مارا به وقت نیاز بودن با یاران
مسجدسلیمان ۹/۶/۸۸ پورهاشمی
تا بلندای سحر تا همانجا که خدا می خواهد
تا همان جا که صدای جویی پر ز آب کوثر
و زلال همچو اشک چشمان
می نوازد آهنگ تا بیایی و بخوانی شعری
یا وضویی گیری با صدای شبنم
جا نمازی بگشایی ز گلبرگ حریر
و نمازی خوانی از سر شوق و خلوص
یا که بیننده شوی یک طلوع دیگر
باغ پر از گل با صدای شبنم
سر بر آرد از خواب و بگوید با خود که نسیم سحری در راه است
چه کسی می داند صبح روشن چندیست که ز ره آمده است
کاروان در خواب و صدای شتران بیدار
همه را می خوانند تا بر خیزند و بروند از مسیری که خدا می خواهد
این مسیر ی که خدا بنموده یک نمازیست به اندازه ایمان زمان
به بلندای سحر که تو خود می دانی
نفس باغ خدایی گشته و بلور شبنم بر گل جان افزا
نقش و تصویر خدایی دارد
حال برخیز وضو گیر
با شبنم گل های بهاری در باغ و بخوان سوره بودن ها
و بایست با قامتی افراشته به امید ی که موذن گوید
لا اله الا الله وحدهو لا شریک له
مسجدسلیمان ۴/۶/۸۸ پورهاشمی